شهریور به نیمه رسید.

چه زود تابستون داره نفسای آخرشو میزنه.روزها، ماه ها و حتی سال ها چه با سرعت همدیگه رو جا میزارن و پیش میرن.

دارم آهنگ قال قهوه شادمهر رو گوش میدم و پرت میشم به ده سال قبل.امسال مرداد ماه که گذشت آشنایی ماه ده ساله شد.مهرماه هم که بیاد من سی ساله میشم.

خیلی برام غریبه این واژه.چند روز پیش رفته بودم برای دیدن خونه.خانوم صاحبخونه بهم گفت حدس میزنم هم سن و سال دخترای من باشی.چند سالته؟ وقتی گفتم سی سال خودم از حرفی که زدم و چیزی که شنیدم تعجب کردم.سیییی سال.

اگه بشه قصد عوض کردن خونه رو داریم.ولی حالا که همه چی جوره خونه ای که میخوام پیدا نمیشه.دنبال یه خونه حیاط اختصاصی هستیم.بعد از کلی گشتن یکی پیدا کردیم.همونی که میخواستم.حیاطش خیلی به دلم نشست.تصورش کردم با رز مینیاتوری و درخت خرمالو.با بوته نسترن و آبشاری.با پسرکی که سه چرحه سواری میکنه.با دو تا فنجون جای  عصرونه و پای سیب خونگی توی یک عصر ابری.با نجواهای عاشقانه توی نیمه شب های بهاری وقتی از بوی شب بوها مستیم.اماااااااااا متاسفانه یک ستون بدریخت وسط سالن درندشت خونه همه رویاهامو فرو ریخت.وگرنه همه چیش عالی بود.نورش مکانش دسترسی هاش و نزدیکیش به خیابون و محل کار سهند( روبروی دفترمونه.پیاده شایددو دیقه!!!! فک کن!!!!!!).تازه صفر هم بود و میشد به سلیقه خودمون دکورش کنیم.

هنوزم به فکرشم.هر کدوم از خونه های که دیدیم یه اسم دارن سه نبش، ویو شیییییک، شکارچی، هفت دخترون،ویو پارک ،فرزاد ، تخیلی و ...اسم این خونه ستونه! به سهند گفتم من یه ستون بی ستون میخوام.بگرد برام پیدا کن!

کلا وقتی وارد خونه ها میشی بعضی هاشون همون اول کار به دل میشینن و سریه خودم و وسایلمو اونجا تصور میکنی.این ستون و هفت دخترون از اون خونه ها بودن.هفت دخترون که چهار خوابه بود!! حیف و صد حیف که حیاطش کاملا اختصاصی نبود.

یه خونه هم پیدا کردیم توی یه برج یازده طبقه اونم منظره اش عالی بود.همه کوه و دامنه هاش و پارک زیر پات بود. جلوش هم  تا کیلومترها باز باززززززالبته خونه ده سال ساخت بود و آپارتمانی.بالکنش طبقه آخر هم که این طبقه مورد نظر ما بود مسقف بود متاسفانه!!!! دیشب به سهند گفتم اصلا پروژه تعویض خونه رو ببندیم بزاریم کنار.

...

پوپی جانم سرماخورده.دلم کبابه براش.هیچی نمیخوره.بیحاله.شیطونیاش کم شده.فردا هم کارگاه مادر و کودک داریم که نمیتونیم بریم تا خوب شه.

حرف زدنش خیلییی بامزه شده.کارهاش هم.گفتم آشپزخونه رو در زدیم.آقا هر وقت میخوان خرابکاری کنن میبینه من مزاحمم !!! دست منو میگیره میبره تو آشپزخونه میگه مامانی درو بیبند! یعنی رسما تبعیدم میکنه.

....

برای تولد سهند یه کیک پختم با کاراکتر اصلی لگوی سایتش! و البته تم سفید و نارنجی

قیافه اش دیدنی بود.شگفت زدگی تو چهره اش خستگیمو بیرون برد.دلم میخواست یه سفر میرفتیم.ترجیجا مشهد و شمال.اما جور نشد.پنج ساله مشهد نرفتم.....

و پایان بخش خبرها: شاید جاری دار بشم به زودی!!!!نیشخند

/ 0 نظر / 45 بازدید