جوابم را بده از زیر قالی!!!!!

بچه که بودم( حالا نه خیلی بچه مثلا اواخر ابتدائی و دوران راهنمائی) یکی از سرگرمی های ماها مشاعره با مادربزرگم بود!!!!

مادرجونم به قول خودش از بچگی فارسیش خوب بوده اما حساب رو دوست نداشته.شعر هم بلد بود اما گاهی اوقات یه شعرهای خنده داری می خوند!

یکیش این بود:

مشاره( مشاعره) می کنم با مرد عالی                               جوابم را بده از زیر قالی!!!

می گفت اون وقت ها که بچه بودن مشاعره جز سرگرمی هاشون بود.گویا این بیت هم از ابیات کلیدی در مشاعره بود( یه چیز تو مایه های یکی روبهی دید بی دست و پای....)

خلاصه اشعار بند تمبانی!!!! تا دلتون بخواد می خوند.منم یادمه، گفتم شعر نو هم قبوله...بعد همون موقع از خودم شعر در میاوردم مادربزرگ هم که نمی دونست.فکر می کرد مثلا دارم اشعار شاملو و سهراب می خونم براش!!!!!

دیگه بازی ما دیدنی بود!!! 20 سوالی هم بازی می کردیم خیلی.بعد دیدین که تو دوران ما دخترها اوابل بلوغ چه قد سختی می کشیدن.همش قوز می کردیم.من که این جوری بودم.همش تو انکار به سر می بردیم!!!!بعد مادربزرگم همش کلمات مورد دار انتخاب می کرد برای 20 سوالیش!!!!( خاک به سرمتعجب) سهند میگه مثلا اینا نکات تربیتی بوده می خواسته تو با قضیه ریلکس برخورد کنی!!!!

اما خب بعدا این جوری نبود که.یادمه چند سال پیش یه فسقل دختر از فامیلامون( متولد 79 هستش) کلاس اول ابتدائی بود اومده بود خونمون بعد مثلا داشت با نورا درد و دل می کرد بهش گفت:وای خوش به حالت تو س.ی.ن.ه داری!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب من خیلی نگرانم.نازنین( دختر عموش) بهم گفته من یه کاری کردم جادوگر تو رو طلسم کرده که م.م.ه هات بزرگ نشه و صاف بمونه!!!!! نورا هم خیالش رو رو راحت کرد که نترس صاف نمی مونهقهقهه اما بازم نگران بود که چرا نازنین( که البته اون موقع 10 11 سالش بود گوی سبقت رو ازش ربوده) آره خواهر ما کی اینجوری بودیم که نگران باشیم جادوگر طلسممون کرده باشه.والا.......

تو پست قبل چند تا کامنت خصوصی داشتم که گفته بودن بچگی هاشون پر از خاطرات تلخه که دوست ندارن یادشون بیاد.می دونین همه همین طورن.خود من هم یه عالمه خاطرات تلخ دارم.بعضی هاشون رو خب گاهی با سهند میشینیم مرور می کنیم.از اینکه اون وقت ها چه قد بچه ها محروم بودن نسبت به حالا.چه قد زندگی ها فرق داشت.چه آرزوهای کوچیکی داشتیم.اسباب بازی هائی که برامون آخر خوشبختی بود.الان ده تا ده تا ریخته زیر دست بچه ها و محلش نمیدن اصلا.( مثل عروسک باربی و ماشین کنترلی....مثل دفتر های فانتزی با جلد خوشگل که من یادمه هیچ وقت تو اونا مشق ننوشتم برای انشا و نقاشی و این چیزا بود فقط)یه چیزائیش رو هم شاید هیچ وقت از پستوی ذهنم بیرون نیارم.حتی شاید وقتی با نورا تنهام هم دلم نخواد در موردشون حرف بزنم.تو زندگی های هممون بوده اون لحظه ها...اصلا زندگی همینه...همین بچه های امروزی هم که شاید به نظر ما خیلی همه چی براشون مهیا باشه و مامان بابا مراقب باشن جلوشون به همدیگه تو نگن که تو روحیه شون اثر بذاره مطمئنا 20 سال دیگه تو قلبشون خاطرات تلخ زیاد هست.این روال زندگی آدماست.تلخ و شیرین

/ 8 نظر / 20 بازدید
دخملی

عزیزززززززززززززم چ بچه سرتقی ! فک کن نگرانه م م ه هاشه [قهقهه]

north

ای بابا ما اون زمان همون فسقل م مه قوز می کردیم که معلوم نشه اینا نگرانن که در نیاد[خنده]

خانم اردیبهشتی

سلام ما یکی از این مشاعره گر های حرفه ای داریم با اون اشعار ... شان! کلی از دستش می خندیم [خنده]

غزل

من خیلی مامان بزرگتو دوست دارما ندیده البته خیلی بامزه ست خدا نگه شداره واستون

آمارین

روناک خیلی باحال بود[خنده] طفلی بچه

بهاره

ما هم مشاعره ميكرديم. من و برادرم. تازه منم از اون اشعار من در اوردي مي خوندم اما برادرم ميفهميد و منم انكارررررررررر[خنده] منم از بلوغم خجالت ميكشيدم. يه دختر دايي هم دارم متولد 76 اينا اونم مامانش ميگفت خجالت ميكشه لباس تنگ بپوشه! يادمه يه پستي بود يهجا از ازار هاي جنسي توي بچه گي نميدوني چقدر كامنت هاي مختلف اونجا يود. ارزوي هميشه من يه خونه باربي بود. دختر دوست بابام داشت. نميدوني چقدر حسودي ميكردم اما مغرور بودم چيزي نميگفتم بچه كه بودم همش فكر ميكردم اگه بگم بابام نميتونه بخره بعد خجالت ميكشه. كلا توهم فقير بودن داشتم اون موقع ها!

فلفل خانم

چه مامان بزرگ اپن مااایندی [خنده] وااای الهی بچه چقدر دپرس شده بوده [قهقهه][قهقهه] واقعا"‌اون موقعها اسباب بازی ارزش داشت نه مثل حالا که واسه همشون فت وفراوونه ! خب هر کسی تو کودکیش خاطرات بدی داره که شاید هیچ وقت از ذهنش پاک نشه!

تنهایی پرهیاهو

چه مامان بزرگ باحالی کلی کیف کردم خیلی از خونواده ات خوشم میاد خدا حفظشون کنه راست میگی منم بارها به این موضوع فکر کردم بچه های این دوره زمونه اینقدر براشون بریز بپاش میکنن که به چشمشون نمیاد همه اشون از دبستان و راهنمایی آیفون و تبلت و .. دارن و کلی اسباب بازی و چیزای دیگه چند وقت پیش یکی از فامیل ها داشت درمورد دخترش صحبت میکرد که تیزهوشان قبول شده که براش جایزه بخرن خندیدم گفتم یه چیزی بخرین که بعد اگه کنکور قبول شد چیزی باشه براش بخرین که به چشمش بیاد الان براش لپ تاپ بخرین کنکور قبول شد ماشین بخرین فوق قبول شد حتما دیگه توقع بنز داره نمیدونم شاید حرف من اشتباه باشه درسته که لپ تاپ و کامپی نیازه ولی اینکه لپ تاپ تو خونه هست بعد بری اپل بخری خیلی زیاده رویه تو فامیل ما همه بچه ها اینجورین همه یه تبلت و اپل و .. دستشونه به مامان میگم اینارو نگاه کن منم نگاه کن هه هه[کلافه][نیشخند]