ساعت پنج دقیقه به شش هست برای خودم تا شش و ربع زمان گذاشتم که  هم آپ کنم هم کامنت های پست قبل رو تایید کنم و هم برای دوستان کامنت بزارم.همه رو با گوشی میخونم ولی چون برای کامنت دادن باید از لب تاب استفاده کنم گاهی یادم میره کجا کامنت دادم و کجا نه؟

وقتی پسرکم بیداره معمولا نمیزاره بشینم پای سیستم.نمونه اش دیروز صبح.

داشتم واریز های کاربرا رو انجام میدادم.همش به پر و پام میپیچید.یه دفعه دیدم یه صفر کم گذاشتم و یک دهم مبلغ رو واریز کردم.دو باره وارد صفحه واریز وجه شدم .نه دهم باقی مونده مبلغ رو زدم و این دفعه یه صفر زیاد!!!! نتیجه اینکه ده برابر مبلغ اصلی واریز شد.

وقتی فهمیدم اعصابم خرد شد.همون جا سرم رو گذاشتم رو کیبورد و زدم زیر گریه. و یه بد و بیراهیی هم نثار وروجک کردم.

بعضی وقتا حس میکنم خیلی برای پوپی کم میزارم از وقت و بازی و همه چی.دوست دارم پرفکت باشم نمیتونم.عجیبه با همه اینا خیلی وقتا دلم نی نی دوم میخواد.البته فقط و فقط برای پوپی.گاهی میگم اومدن نی نی جدید چه قد براش خوبه و چه قد بهش انرژی و آموزش و دوست داشتن و ...میده.آیا می ارزه به وقتی و حوصله ای و اعصابی که قراره نصف بشه براشون؟ و اون نی نی دوم چی؟ باید به مرحله ای برسم که با همه وجووووود دلم بخوادش.چون در غیر این صورت حس می کنم اجحافه در حق اون که انگیزه ما از اومدنش ، برادرش باشه!!!!

دوست ندارم این ایده رو که با هم بزرگ میشن هیچی نمیفهمی.دوست دارم بفهمم.ذره ذره اش رو حس کنم.نه اینکه چشم باز کنم ببینم دو تا بچه نوجوون دارم و هیچی یادم نیست از بچگی شون.جز داد و هوار و اذیت و آرزوی اینکه زودتر بزرگ میشدن!!!!

همین الان هم دلم میخواد ثانیه ها مو لحظه هامو فریز کنم! نگه دارم تو تونل زمان و هر وقت هوس کردم و برم و مزه مزه شون کنم.

....

تولدم مثل هر سال در اولین روز پاییز .در نقطه تعادل پاییزی زمین برگزار شد.امسال سال آخر دهه بیست بود.سال دیگه منم و سی سالگی.

....

پسرکم بزرگ شده.خیلی خیلی بیشتر از قبل میفهمه.هر چی بهش میگم تکرار میکنه صدای حیوونا و اجزای بدنشو تا حد خوبی میشناسه. و بزرگترین عشق زندگیش همانا چیزی نیست جز "دد".تقریبا همه وقت آزادم اگه وجود داشته باشه!! به بازی کردن باهاش میگذره.

.....

دیشب رفتیم رستوران.سلف سرویس بود.لازمه بگم چه قدرررررر خوردم.واقعا بعدش حالم بد بود.در اینجا باید گفت" کاه از خودت نیست ، کاهدون که از خودته"

این روزا واسه رستوران رفتن.مهم ترین گزینه مون حتی مهم تر از کیفیت و قیمت، داشتن صندلی غذای کودک هست.اصلا بدون اون نمیشه چیزی خورد.

.....

تایمم تموم شد.خدانگهدار . عیدتون مبارک

....

یه سوال مهم: پوپی وقتی زیاد میخنده یا گریه میکنه سریع به سکسه می افته.حس میکنم از ریفلاکسشه شاید؟ شما تجربه ای ندارید؟

پوپی اردیبهشت سونو شد و گفتن ریفلاکسش کامل خوب شده.نمیدونم!!!

/ 10 نظر / 13 بازدید
متولد ماه مهر

عزیزم رفلاكس رهام باشه میشه بینیش كیپ بشه، و باید قطره بریزم پسر من كه برای رفلاكسش الان داره قرص نكسیوم می خوره نصف صبح و نصف شب

آمارین

من درمورد ریفلاکس اصلا اطلاعات ندارم. شرمنده

آمارین

اون صفر بلخره چی شد؟ قابل بازگشت بود؟ من که دلم اصلا بچه ی دوم نمیخواد. اصلا دوس ندارم روزای سخت رو دوباره تجربه کنم. شیر نداشتن و شیر نخوردن و نخوابیدن و تنهایی بچه بزرگ کردن اصلا نمیارزه به خوشیهایی که باهاش داشتم.

بهاره

روناك جان به به كه شما نوشتي خانم. تولدت مبارك[ماچ] چه اشتباهايي خوبه كه تونستي جبرانش كني. ميدوني به نظرم زوده كه به بچه بعدي فكر كنيم. حتي اگه بچه بخوايم هم فكر كنم تا 3 سالگي بايد صبر كرد پس بزار همون موقع بهش فكر كن. از وجود پوپي لدت ببر كه تو براش بهترين مامان دنيايي.

بهاره

فكر كن ديشب رستوران من همه غذام رو خوردم بعد حتي دورچين غذا رو هم خوردن عدسي بود و پوره! خيلي مي خورم اما بازم هميشه گرسنه هستم

زهرای روزهای خوب پاییزی

14 ماهگیه گل پسر مبارک باشه...چه زود میگذره ...چه خوب که رابطه ات با سهند خان بهتر شده ...اکثرا با اومدنه بچه روابط زن و شوهر یکمی دستخوش تغییرات میشه .خداروشکر که رابطه شما به سمت متعالی شدن رفته.همیشه شاد باشید...راستی کار برادر شوهره منم عینه کار شماس...بدبخت شب و روز و خواب نداره

بهار

دختر منم با خنده زیاد سکسکه میگیره دلیلشو نمیدونم.رفلاکس نداره.ولی دلم براش میسوزه عزیزم تا میخواد از ته دل بخنده اینجوری کوفتش میشه.

نسیم

عزیزم...روناک جان از پوپی مینویسی واقعاااااا هوس بچه میکنم من[قلب] میفهمم آدم احساس درماندگی میکنه...باید بین کارو بچه تعادل ایجاد کنه...برای منم خیلی پیش اومده...بعد کارو با سختی انجام دادی تااازه عذاب وجدان داری کم بازی کردی در مورد بچه دوم واقعا خوبه به نظر من...اونم تو سن پایین...مثلا سه یا چهار سالگی بچه اول..من الان پسرم هفت سالشه و همیشه میگه من تنهام...من خواهر برادر میخوام...یک جوری که دل آدم واقعا خون میشه درمورد سکسکه...بردیا هیچوقت رفلاکس نداشته ولی از بچگی تااا الان هروقت زیاد میخنده سکسکه میگیره[لبخند]

شادی

روناک جون سعی کن بیشتر بیرون بری با دوستات باشی و تفریح داشته باشی . این برای مادر خیلی مهمه.....باید روحیه ات رو بالا نگه داری تا انرژی نگه داری از بچه کوچیک رو داشته باشی. من خودم این دوران رو گذروندم و کاملا حست می کنم. من واقعا حبس شده بودم تو خونه ولی خوب اشتباه بزرگم بود چون تنهایی افسرده شده بودم و برای بچه هم انرژی نداشتم. از وقتی برای خودم یه سری کارها تعریف کردم و بالاخره از اون نی نی سایت دو سه تا دوست خوب پیدا کردم و رفت و امد می کنم روحیه ام بهتر شده و بیشتر به دخترک هم می رسم

پپر

کجا رفتی ؟ خوب بود؟