روزهای روناک

می نویسم از روزهای زندگیم
 
بلاگ اسکای
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳٩٤ : توسط : روناک

در بلاگ اسکای مینویسم.


 
 
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٤ : توسط : روناک

دیروز بعد از تموم شدن کلاس جوجه جانم ،سهند اومد و با هم رفتیم کنار آب پیاده روی.از پل آذر تا خواجو رفتیم.چه قدر خوبه وقتی رود پر آبه.کلی یاد خاطرات قدیمی کردیم.البته ما پاتوقمون اونور بود.حوالی پل مارنون.ولی چند باری هم اینور اومده بودیم.

بدم نمیومد به یاد اولین دیدارمون بریم کافی شاپ اسپادانا ولی با بچه شیطون این چیزا میشه ارزونیشخند

هوا بارونی بود.هوای عاشقی بودقلب

.....

پروسه خونه هنوز ادامه داره.دو تا مون خسته شدیم.دیگه همهههه بنگاه ها امارمون رو دارن و سعی میکنن مخمون رو بزنن!! دوست ندارم اینجوری تابلو شدن رو کلا همیشه دوست دارم اروم و بی صدا زندگیمو کنم.

دو تا خونه دیدیم که با اینکه طبقات بالا هستن و حیاط ندارن ولی خیلی خیلی دلباز و قشنگن یه فضای سبزخیلی خوشگل پر از درختای بید مجنون و بوته های قشنگ روبروشونه.شمالی جنوبین و اتاقا همه پرنور.یکیشون که سه بره.سالناشون که گفتم یه ویوی رویایی دارن و حسااابی بزرگ.ولی اونا هم مشکل دارن.اولی طبقه دومه و بدون اسانسور یعنی فکر کنم سی و دو سه تا پله داره.دومی هم یه خرده تفکیک سنداش مشکل داره.یه زیر زمین هم داره که قیمتشو میخواد مثل مسکونی حساب کنه که خب عرفش این نیست.از طرفی زیر زمینه هم دلمو برده.میتونیم کارگاهش کنیم  سازهامو در بیارم نقاشی کنم میز پینگ پونک بزاریم و ....و برای مهمونی و تولد  هم عااااالیه.صد متره و تمیز و پرنور. ولی فعلا که هیچی به هیچی.دو تاشون هم انگاری هنوز مرددن برای فروش.از طرفی همه میگن درستش اینه زمین بخرید و با همین پولی که الان میدید یه خونه صفر داشته باشید نه چند سال ساخت.

.....

وقت گرفتم برای پنج شنبه که برم موهامو کوتاه کنم.مدل مصری، مدلی که بدم میاد!.راستش یه تیکه از موهام موخوره داره و شدیدااا رو اعصابمه.برای حفظ مدل فعلی هم نمیشه اون قسمت رو زیاد کوتاه کرد.هر بار یکی دو سانت میزنم ولی فایده نداره.

یه لحظه هایی پشیمون میشم آخه پایین موهام یه تناژ خوشرنگی از کاراملی و مسی تیره شده الان.اگه کوتاه کنم همش میره .

با دوستای قدیممون یه گروه داریم.دلم آب شده برای یه سفر دسته جمعی.جمعه پیاده روی حاشیه زاینده رود تو مسیر باغ بهادران.دارم وسوسه میشمممم شدید.


 
 
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤ : توسط : روناک

این روزها دو تا کتاب خوندم.چراغ ها و کارت پستال.چراغ ها رو از خیلی وقت پیش داشتم ولی نمیدونم چرا هر بار دو سه صفحه اش رو میخوندم انگیزه مو از دست میدادم. اصلا انگار اسمای ارمینه و ارسینه تو گلوم گیر میکرد.ارمینه منو یاد خانومای چاق ارایشگر تو خاقانی مینداخت. نمیتونستم یه دختر بچه ملوس رو تصور کنم خب.

جالب اینجاست ما دو نسخه از این کتاب رو داریم.بار اول من برای سهند خریدم. و جند سال بعد سهند  باز برای من خریدش!

این دفعه توی یک حال روحی بد شروعش کردم و دیگه نتونستم زمین بزارمش.خودمو لحظه لحظه جای کلاریس گذاشتم. و عاشق باغچه بزرگ خونشون شدم.عاشق حس و حالش.پرده های گلدوزی شده اش و اشپزخونه زیباش.با وجود بچه ای که کتاب دست من میبینه جیغ میزنه کیییییتاب بخون به سختی دو روزه تمومش کردم.

 یه وقتایی هم با صدای بلند براش میخوندم.جالبه انتظار داره توو همه کتابا در مورد کدو قلقه زن نوشته باشنخنثی

توی کتاب اشاراتی هم به جلفای اصفهان شده بود که هم ذات پنداری منو بیشتر میکرد.هفته پیش وقتی از روبروی قبرستان ارامنه اصفهان رد میشدم با خودم فکر میکردم یعنی پدر خانوم سیمونیان زیر کدوم درخت به خواب ابدی رفته

....................

کارت پستال ولی اونقدر رون نبود.سبک و سیاق نوشتارش یه کمی منو یاد یک عاشقانه ارام مینداخت البته خبری از  اون لطافت نبود.بحثا به سمت و سوی فلسفی میرفت. هنوز هم تمومش نکردم.توی کتاب در امتداد داستان اصلی اشاراتی هم شده به زندگی همسایه پروا.یه زوج سالمند یهودی.راستش داستان گرترود و ویلیام رو خیلی  بیشتر منو جذب کرد تا قصه اصلی.

دختر و پسر نوجوانی بازمانده از هولوکاست از دل جنگ جهانی.

همین منو ترغیب کرد بیشتر سرچ کنم. از هولوکاست از فجایعش. از اینکه واقعا کاش یک افسانه بود.از بمباران های شیمیایی از سردشت و حلبچه و اوضاع ایران تو جتگ جهانی اول و دوم و ....با خودم فکر کردم چه راحت منابع در اختیارمونه و چه عمق دانسته هامون کمه این طوری.یادمه بچه که بودم برای فهمیدن یه موضوع ساده چه قد باید کتاب و مجله میخوندیم.چه قدر وقتی یک کتاب خوب یا مجله پر و پیمون دستمون میرسید خوشحال بودیم.


 
کدو کدو قلقله زن ندیدی یک پیرزن
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤ : توسط : روناک

هوا خوبه و افتاب کم جون پاییز پهن شده تو آشپزخونه.تازه از تمیز کردن خرابکاری های پسرک فارغ شدم.من  در همه کمد ها و ...رو با روبان میبندم.و ازونجایی که پوپی یاد گرفته انواع گره ها رو باز کنه مجبورم همه رو گره کور بزنم و هر وقت کاری دارم خودم با قیچی میبرم و دوباره گره کور.

امروز دیدم داره با در کمد پاتختیش ور میره ولی گفتم خب نمیتونه و بیخیال میشه به زودی.یه هو حس کردم پنج  دیقه ای میشه صداش نمیاد رفتم دیدم واااای خودش از سر تا پا و یه تیکه بزرگ فرش و کلی از خرده ریزای تو کمد غرق در لوسیون هستنگریه

جالبه نیم ساعت قبلش هم کلی پودرو شامپو و ..تو حمام خالی کرده بود.

کلا شدیداااا خرابکاره.بیشتر وقتا با دیدن کارهاش خنده ام میگیره اما جلوی خودمو میگیرم.حالبه خودش لحن منو میگیره و میگه واااای گندکاری کردی!

......

برای عاشورا رفتیم دیدن پدر مادرم و دستاورد بزرگ من رفتن دو نفره به کافی شاپ بود!ولی در کل خسته تر برگشتم.چون تمام مدت باید چشمم به پسرک بود.میرفت سر یخچال انار برمیداشت مینداخت تو لباسشویی همهههه ظرفای مامان وسط خونه و ....

.......

توی کلاسشون تقریبا همه بچه ها رو از پوشک گرفتن البته پوپی  از همه کوچیک تره ولی خب.هر چند که من نه قصدشو دارم نه حالشو.

.......

قبل از خواب اینقد باید براش قصه بگم که خودم خوابم میبره.قصه های تکراری از بچه ها ی فامیل که توی همشون باید کلی مداد رنگی باشه!!!! پویا کوچو و جامدادیش که من باید اسم تک تک مدادها رو ببرم و اگه یادم ببره ایشون فوری یاداوری میکنن میداد بنش! ( مداد بنفش)

کدو قلقله زن رو هم ان به علاوه هزار بار براش گفتم.بیشتر وقتا هم خلاصه اش میکنم یعنی میگم پلنگه و آقا شیره همون حرفای گرگه رو تکرار کردن.بعد اون خودش با زبون خنده دارش حرفا رو میگه. بعضی وقتا هم کتاب میاره برام میخونه.داستان هم معمولا اینه: یکی بود نبووووود نامنام خورد سیلاک( سرلاک خورد) ماست خورد اب انبه خورد تموووووومنیشخند

......

یک کدوی به قول پوپی قلقله زن هم از خونه آوردم که دیروز راست و ریسش کردم و یه خورش کدوی خوشمزه هم پختم.نصف بیشترشو هم پوره کردم گذاشتم فریزر که برای سهند کیک مورد علاقه اش رو بپزم.آخه خیلی دوست داره.


 
ماه مهر، ماه من
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤ : توسط : روناک

مهر ماه هم از راه رسید و من شمع تولدمو فوت کردم و سی ساله شدم.سهند برای اولین بار تونست به یک موفقیت بزرگ برسه و برای من تولد سوپرایزی بگیره. هر چند که شب وقتی من و پوپی از کلاس برگشتیم با دیدن چراغای خاموش خونه و ماشین تو پارکینگ همه چی لو رفتخنده.البته خودمون سه تا بودیم ولی کلی فشفشه بازی و کیک بازی و شلوغ بازی کردیم.بچم هم خیلییی ذوق داشت .عاشق تولده و الان هم داره جیره روزانه آهنگ تولد مبارکشو گوش میده.

یه چیز خنده دار اینکه توی آهنگای تولد یکی دو تا آهنگ از تتلو بود که من همیشه رد میکردم بره حالا پوپی نمیدونم کی شنیده و عاشق اینا شده و هی میکه تتلت!!!نیشخند

......

آخر تابستون هم یک روزه رفتیم چادگان که خوب بود چون تعدادمون زیاد بود و فرداش هم رفتیم شهربازی و کارتینگ و ....هوا هم عصرا بارونی و لطیف بود و حس خوبی داشت توی یک کلبه چوبی نزدیک دریاچه.

.....

از هفته آینده ترم دوم کارگاه های مادر و کودک شروع میشه .این کلاس خیلی خوب بود و من فهمیدم بیخود نگران بود م در مورد اخلال گری پوپی نیشخند اخه یک بار تو ماه رمضون مهمون داشتیم و پسرک ما بچه مهمون رو که شش ماه کوچیکتر از خودش بود کاملا عمدی هل داد و. از اونجا که بچه رو سرامیک زمین خورد و زیاد گریه کرد من دیگه خیلیی خیلیی نگران بودم و همش فکر میکردم پوپی پرخاشگره و اصلا چند شب خواب و خوراک نداشتم از نگرانی و شرمندگی. ولی تو کلاس دیدم که چه قد همبازیه با بچه ها و اتفاقا اصلا هم اهل زدن و هل دادن و ...نیست.

سعی میکنم کتاب های روانشناسی بخونم .توی یکی دو تا کانال تلگرام عضوم که یکیشون خیلی خوبه.اخه اکثر گروه ها مدام مطالب و عکسای تکراری و طولانی میزارن که اصلا نه میشه فهمید منبع معتبره نه واقعا وقتی برای خوندشون هست.ولی این یکی فایل های صوتی که توسط یه روانشناس کودک خوب فرستاده میشه و حجم مطالب هم زیاد نیست و میشه خوند و بهش فکر کرد و سعی کرد عمل کرد.

حرف زدن پسرم هم چنان تو مسیر پیشرفته و بسیاااار هم شیطون شده.و الان خونه ما کلا خالی شده از هر وسیله تزیینی وغیر تزیینی. اخرین هم با انداختن شیشه های میز رو خودش شیشه ها به انباری منتقل شدن.عاشق نقاشی ومدادو کاغذه پیکاسو کوچولوی من.

....

پروژه خرید خونه هم چنان معلقه و دیگه من حالم بد میشه از خونه دیدن و سهند هم تقریبا 99 درصد مصمم هست که زمین بخریم و بسازیم.امیدوارم هر چی به صلاحمونه اتفاق بیفته.

....

یه دفترچه اسکیس خوشگل داشتم که الان چند وقته شروع کردم توش برنامه های روزانه مو مینویسم و تیک میزنم.اینجوری باعث میشه وقت کمی رو به وقت تلف کردن تو نت بگذرونم و بیشتر کارهای مفید انجلام بدم.

یه تصمیمات کاری هم گرفتم که امیدوارم بتونم افزایش درامد داشته باشم.چشمک

...

اینقد دلم تنگ شده برای دوتایی کافه رفتن.سینما و کوه رفتن.ولی امکانش نیست .شاید این هفته سه تایی بریم کوه چای و کیک خونگی بخوریم.واقعا خسته نباشیمخنده


 
شهریور به نیمه رسید.
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : روناک

چه زود تابستون داره نفسای آخرشو میزنه.روزها، ماه ها و حتی سال ها چه با سرعت همدیگه رو جا میزارن و پیش میرن.

دارم آهنگ قال قهوه شادمهر رو گوش میدم و پرت میشم به ده سال قبل.امسال مرداد ماه که گذشت آشنایی ماه ده ساله شد.مهرماه هم که بیاد من سی ساله میشم.

خیلی برام غریبه این واژه.چند روز پیش رفته بودم برای دیدن خونه.خانوم صاحبخونه بهم گفت حدس میزنم هم سن و سال دخترای من باشی.چند سالته؟ وقتی گفتم سی سال خودم از حرفی که زدم و چیزی که شنیدم تعجب کردم.سیییی سال.

اگه بشه قصد عوض کردن خونه رو داریم.ولی حالا که همه چی جوره خونه ای که میخوام پیدا نمیشه.دنبال یه خونه حیاط اختصاصی هستیم.بعد از کلی گشتن یکی پیدا کردیم.همونی که میخواستم.حیاطش خیلی به دلم نشست.تصورش کردم با رز مینیاتوری و درخت خرمالو.با بوته نسترن و آبشاری.با پسرکی که سه چرحه سواری میکنه.با دو تا فنجون جای  عصرونه و پای سیب خونگی توی یک عصر ابری.با نجواهای عاشقانه توی نیمه شب های بهاری وقتی از بوی شب بوها مستیم.اماااااااااا متاسفانه یک ستون بدریخت وسط سالن درندشت خونه همه رویاهامو فرو ریخت.وگرنه همه چیش عالی بود.نورش مکانش دسترسی هاش و نزدیکیش به خیابون و محل کار سهند( روبروی دفترمونه.پیاده شایددو دیقه!!!! فک کن!!!!!!).تازه صفر هم بود و میشد به سلیقه خودمون دکورش کنیم.

هنوزم به فکرشم.هر کدوم از خونه های که دیدیم یه اسم دارن سه نبش، ویو شیییییک، شکارچی، هفت دخترون،ویو پارک ،فرزاد ، تخیلی و ...اسم این خونه ستونه! به سهند گفتم من یه ستون بی ستون میخوام.بگرد برام پیدا کن!

کلا وقتی وارد خونه ها میشی بعضی هاشون همون اول کار به دل میشینن و سریه خودم و وسایلمو اونجا تصور میکنی.این ستون و هفت دخترون از اون خونه ها بودن.هفت دخترون که چهار خوابه بود!! حیف و صد حیف که حیاطش کاملا اختصاصی نبود.

یه خونه هم پیدا کردیم توی یه برج یازده طبقه اونم منظره اش عالی بود.همه کوه و دامنه هاش و پارک زیر پات بود. جلوش هم  تا کیلومترها باز باززززززالبته خونه ده سال ساخت بود و آپارتمانی.بالکنش طبقه آخر هم که این طبقه مورد نظر ما بود مسقف بود متاسفانه!!!! دیشب به سهند گفتم اصلا پروژه تعویض خونه رو ببندیم بزاریم کنار.

...

پوپی جانم سرماخورده.دلم کبابه براش.هیچی نمیخوره.بیحاله.شیطونیاش کم شده.فردا هم کارگاه مادر و کودک داریم که نمیتونیم بریم تا خوب شه.

حرف زدنش خیلییی بامزه شده.کارهاش هم.گفتم آشپزخونه رو در زدیم.آقا هر وقت میخوان خرابکاری کنن میبینه من مزاحمم !!! دست منو میگیره میبره تو آشپزخونه میگه مامانی درو بیبند! یعنی رسما تبعیدم میکنه.

....

برای تولد سهند یه کیک پختم با کاراکتر اصلی لگوی سایتش! و البته تم سفید و نارنجی

قیافه اش دیدنی بود.شگفت زدگی تو چهره اش خستگیمو بیرون برد.دلم میخواست یه سفر میرفتیم.ترجیجا مشهد و شمال.اما جور نشد.پنج ساله مشهد نرفتم.....

و پایان بخش خبرها: شاید جاری دار بشم به زودی!!!!نیشخند


 
دو سالگی پسرم
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : روناک

پسرم دو ساله شد.امسال هم براش تولد گرفتم با تم دریایی.یه لباس ست با باباش هم پوشیده بود که خودم وقتی نگاشون میکردم خیلی خوشم میومد.تولد خوبی بود.مامان بابام و نورا هم بودن.بیست نفر بودیم.روز بعدشم یه تولد دیگه با حضور یک سری دیگه از اقوام.کیک روز اول سفارشی بود.کیک روز دوم چون تعدادمون کمتر بود روو از این آماده ها گرفتیم.وااای خیلی برام جالب بود وقتی دیدم اونم تم دریایی داره!!! فک کن.شانسی!

خودم هم یه سری خرده ریزهای نمدی براش درست کردم یه سری هم سفارش دادم.ولی به نظرم پارسال خوشگل تر بود همه چی.شاید به خاطر رنگارنگ بودنش بود.

اون حس بی نظیر پارسال رو هم نداشتم متاسفانه.هر چند همه چی عالی بود و منم راضی و خوشحال.ولی پارسال انگار رو ابرا بودم.فکر کنم اون حس فقط مختص تولد یک سالگی بود.

امسال هم سهند بهم هدیه داد.یه مجمسه ویلوتری و طلا.خیلی حس خوبی داشتم ازم تشکر کرد.البته یه کم هم خجالت کشیدم.

تا قبل تولد عالی وزن کم میکردم ولی الان ده روزه بی انگیزه شدم .امیدوارم برگردم به دوران طلاییم.الان یه جوریم که به نظر خودم نه چاقم نه لاغر.ولی دوست دارم لاغررررر باشم.اوضاع کارم هم بهتر شده.لبتاب رو اوردم تو آشپزخونه و سغی میکنم نزارم کارها تلنبار شه.

پسرم هم عسلی شده بیا و ببین.شیرین زبوووون.دوست دارم قورتش بدم .عااااشق نقاشی و درس و مشقهنیشخند

یعنی اگه سه ساعت هم بشینی براش اشکال هندسی و اعداد و حروف و ....بنویسی خسته نمیشه.

همه حروف انگلیسی رو میشناسه و میخونه.البته من اصلا نزاشتم فارسی رو یاد بگیره این رو هم از یه بازی از گوشی باباش یاد گرفته خودجوش.رنگا رو هم کامل بلده.حتی قهوه ای نقره ای  و ...اعداد و شکل های هندسی رو هم بلده.همچین میگه یوزی بیزی زوزنگه( لوزی بیضی ذوزنقه) که میخوام قورتش بدم

کلا با اینکه مامان تنبلیم و هیچی یادش نمیدم و اعتقادی هم به اموزش این مدلی ندارم.بچم آبروداره و  هر جا میریم همه میگن آفرین به مامانش معلومه خیلی باهاش تمرین کردهخنده.

بیبی تی وی هم متاسفانه زیاد میبینه و یه لهجه انگلیسی بامزه ای داره.بعضی وقتا هم مثلا میگه  ok, see you , ....

حرف زدنش هم  از قبل خیلی خوب تکرار میکرد جملات طولانی رو .ولی الان یک هفته میشه که خودش جملات سه یا چهار کلمه ای میسازه خودجوش.قبلش اگه چیزی میگفت مربوط به مکالمات ما بود و از کلمات ما بیشتر استفاده میکرد. اولین بار هم شب موقع خواب گفت یپ دد میکنه( لپ درد میکنه) کلی بوس بوسیش کردم.

از شیشه هم کامل گرفتمش و خیلی راضیم.شبا هم تو تخت خودش میخوابه اما منم کنارش تو تخت نوجوان.خنثی.خوابش هنوووووزم کامل یکسره و خوب نشده و مجبورم شبا پیشش باشم.ولی میخوام شروع کنم کم کم تنهاش بزارم.




 
 
ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ : توسط : روناک

چه قد دلم برای وبلاگم تنگ شده.

ماه رمضون عزیز هم از راه رسید.خیلی حس خوبی دارم توی این ماه.دوست دارم تموم نشه.

مهمونیام برگزار شد.اخری همین هفته پیش.وای که با وروجک شیطونم چه قد سخت بود پهن کردن سفره افطار.همش وسط سفره بود.

یک هفته قبل از رمضون هم رفتیم کوش اداسی.به,نظرم با بچه اینجور جاها بهتره.حداقل همش تو هتلی لازم نیست هی بری اینور اونور.هواش واقعا عالی,بود.اما به نظر من طبیعت و دریای شمال زیباتره خیلی.البته اونجا شرجی نبود و این حسنش بود.

پوپی جانم هم که تا تونست شیطونی کرد و نق زد و غذا نخورد و ...یه روز هم رفته بودم شیشه شیرشو بشورم.وقتی اومدم بیرون با در باز اتاق مواجه شدم و بچه ای که نیست.خدا میدونه چی به من گذشت.سراسیمه رفتم تو راهرو و داد زدم دیدم از ته راهرو دقیقا از سمت راه پله ها دویید و رفت تو اتاق بغلی یه اشغال داد دست نظافتچی هتل! با کلی خنده و شادی!

ترک ها بسیاااااار خونگرم بودن با بچه ها.از کارکنان هتل گرفته تا فروشنده و البته پسملی منم چه دلبری ها که نمیکرد و اصلا غریبی تو کارش نبود.مثل ما ایرانی ها هم به چشم زدن و ..اعتقاد داشتن و سه تا چشم زخم کوچولو هم بهمون هدیه دادن.

دو روز اخر هم من سرمای بدی خوردم و البته با اون حال زار و نزارم یه عکس گرفتیم به سبک خرم سلطان و سلطان سلیمان و البته پوپی پاشا

رفت و برگشتمون هم خیلی خسته کننده بود.چون پرواز ازمیر از اصفهان انجام نمیشد و ما تازه یک نصفه شب رسیدیم فرودگاه امام.

برای خرید قیمتا عاااالی,بود ولی من بیشتر برای پسرک خرید کردم. و البته کلا خرید زیادی نداشتم.چون با بچه واقعا سخته.

از هتلمون هم راضی بودم به خصوص پارک ابیش.کلا هم هتلش مناسب بچه دار ها بود و تقریبا نود درصد مسافرای هتل بچه داشتن و اکثرا هم انگلیسی بودن تو اون تایم.

اتاقمون هم سه تخته دادن که خیلی خوش شانسی بود.چون ما اینجا هر بار هتل میریم سه تخته میگیریم  ولی با تور خب امکانش نبود.تخت بچه البته میدادن ولی نی نی من که سیصد,و شصت درجه میزنه این چیزا به کارش نمیاد.


 
 
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : روناک

دلم میخواد زودتر پست بزارم.لبتاب رو منتقل کردم به آشپزخونه! از دست بعضیا که همش میخوان به قول خودشون تیپ کنن.کارهام عقب بود.شبا از استرشون خواب نداشتم.کلی ایمیل نارضایتی و .... الان اوضاع بهتره.

اوایل اردیبهشت رفتیم شیراز.خیلی خوب بود.هوا بهاری ، عطر بهار نارنج ها و حس و حال خوب.

از تیکه های خوبش شام تو خانه شاپوری و عکس با لباس محلی تو باغ جهان نما و رقص پسرم در اقصی نقاط شهر بود!!!!! کافی بود صدای اهنگ بشنوه! بچم به زنگ گوشی هم راضیه.

عکس گرفتنمون خیلی بامزه بود.بچه راضی نمیشد وایسته دایم در حال رقص بود بعد هم با اون لباسا فرار کردنیشخند.پوپی بدو سهند بدو البته هر دو با لباس قشقایی منم مثل ملکه ها از دور فقط دست تکون میدادم!

چهار تا مهمونی در دستور کار بود.یکیش برگزار شده سه تا مونده.

از سرگرمی های جدید پسرک اینه که ما رو یه گوشه بشونه و ما اعداد بنویسیم و اون بخونه.تقریبا از یک تا ده فارسی و انگلیسی رو میشناسه.من یادش ندادم.از تی وی یاد گرفته. عاشق بان و سبن گفتنشم( 1 7)

توی این مدت که رودخونه آب داشت سعی کردیم شب های زیادی رو بریم لب آب قدم بزنیم یا شام بخوریم و .....الان پوی رودخونه رو میشناسه و عاشق پل مارنون شده.

یه بار هم رفتیم کوه که به غلط کردن افتادم و برگشتمخنده

دلم برای ملودی تنگ شده ملودی مامان اردوان رو یادتونه؟؟؟؟


 
هپی نیو یر بعععععع
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : روناک

هیچ وقت فکرشو نمیکردم این همه مدت وبلاگمو به امان خدا رها کنم و برم.نزدیک پنج ماااااهه.البته که همه دوستانی رو که هنوز هم مینویسن مشتاقانه دنبال میکنم و کامنت میزارم.منتها از قبل از عید دیگه نتونستم برای پرشینی ها کامنت بدم.با گوشی و لبتاب تست کردم و نشد که نشد.مخصوصا برای تو زهرا جون که شاید بالای بیست بار تست کردم همین طور بهاره عزیزم و ساینا و دیگران.

پسرکم بزرگ شده و همه چی میگه و اعداد رو یاد گرفته و هر جا که رو در و دیوار و دکمه های اسانسور و حتی موقع عیدی گرفتن که عددها رو میبینه شروع میکنه به شمردن حالا اگه انگلسی باشن که میگه بااااان تووو تیییی.دو سه تا کلمه هم.از زبون مادری خودم بهش یاد دادم که خیلی بامزه ان و توی عید همه فامیل براش غش و ضعف میرفتن.خلاصه پوپی سه زبانه شد رفتتتت :دی

هنوز سر کارم برنگشتم و تصمیم دارم بزارم برای بعد از سه سالگیش ایشالا.یه موقعی خیلی ناراحت بودم که چرا یه کار دولتی پیدا نکردم.ولی الان میبینم واقعا از هر لحاظی که فکر کنم این کارمون برامون بهتر و مناسب تره.همهههه جوره.همین بحث کار با وجود بچه و دست تنهایی و دوری از خانواده میتونست برام کلی مشکل ساز بشه.هر چند الان هم همون بخش کوچیکی رو که تو خونه انجام میدم به سختی پیش میبرم و با وجود بچه ای,که همش میخواد خودش بشینه پشت لبتاب عملا خیلی از کارهام عقبم.تصمیم دارم امسال دیگه پوپی رو ببرم کوه و غار و .....حالا نه جاهای سخت از اون جاهایی که مثلا بلیط داره و یه جورایی هموم مردم میرن. البته باید تست کنم ببینم تا چه حد دمار از روزگارم در میاره:دی

راستی خوابش هنوزززز هم درست نشده با اینکه یک سالی میشه شیر مادر هم نمیخوره.واقعا دیگه پذیرفتم اینم مدل بچه منه.هر چند خیلی سخته.خیلی سختتت

با گوشی بیشتر از این نمیتونم تایپ کنم.پس خلاصه بگم تو این مدتی که نبودم بیشترش به پختن کیک و دسر و تارت و ...گذشت و پیشرفت های خوبی داشتم در این زمینه و الان خودم کیک تولد درست میکنم که همیشه دوست داشتم یاد,بگیرم.

بقبه اش,هم به مهمونی بازی و ...یه سفر ده روزه هم به قشم داشتیم تو شب یلدا که خیلی خوب بود و خیلیییی خرید کردم.و عید هم تهران بودیم و اصفهان و یک هفته هم پیش پدر و مادرم شهر ما.

دلم میخواد امسال یه عالمه سفر برم.


 
نگران منی که نگیره دلم....
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ : توسط : روناک

خیلی دلم میخواد بیام اینجا بنویسم.ولی نمیشه.مسئله فقط کمبود وقت نیست.به هر حال اونو میشه جور کرد.انگار سخت شده برام.اصلا نمیدونم چی بگم و از کجا شروع کنم.یه سری پست نصفه هم دارم که وسطشون مجبور شدم پاشم و دیگه هیچی.

....

پسرم مریض شده، امروز هشت روزه.تب و سرماخوردگی رفع شده اما سرفه هاش ادامه داره.تو این هوای سرد و آلوده دیگه همون نیمچه بیرون رفتنا هم تعطیل.

.....

بچه به دنیا میاد.خب پدر و مادر داره.اما واقعا نود درصد بارش رو دوش مادره.اونوقت همه حق و حقوقش مال پدره.این حرفا خیلی تکراری و کلیشه ایه.ولی وقتی خودت مادر میشی انگار پرده از جلو چشمات میره کنار.

خیلی سعی کردم با چند من سریش به خودم بقبولونم از نظر اسلام زن و مرد برابرند از نظر حقوق انسانی اما نشد، نمیشه!!!!

.....

اسید پاش رو هنوز دستگیر نکردن! مسخره است.

......

پسرکم( دیگه زبونم نمیچرخه بگم پوپی، آخه دیگه بزرگ شده، پویپا کوچولوان خب!)خیلی شیرین شده.خدایا مرسی برایی این هدیه. تا حالا هدیه ای به این سختی و شیرینی نداشتم.

.....

مشغول شیرینی پزی و بافتیم!بر خلاف قدیما خونمون همیشه تمیزه و برق میزنه.اگه وقت بشه کتابی میخونم.دارم سعی میکنم آمورش های عکاسی رو بخونم.کلاس رفتن که برام امری محاله!( برای کارم نیازه).خیلی غرق شدم تو کارهای تکراری و روزمره

......

تیتراژ ماه عسل رو گوش میدم.بعض و گریه دارم.باهاش خاطره دارم.خاطره های خوب.ماه رمضون عزیز و دوست داشتنی، روزای شیرین قبل از تولد یک سالگی نفسم.....

دلم گرفته....آره این همه نوشتم بگم که دلم بدجور گرفته.از زمین و زمان گله دارم.اما تو دلم میریزم.مثل همه مامانا بغضمو میخورم و لبخند میزنم به میوه ی دلم.


 
ماه شب چهارده
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳ : توسط : روناک

دیروز چهارده مردادی من ، چهارده ماهه شد.

شبا که میخوابه گاهی دلم براش میسوزه.چی می خوان مگه اینا؟ یه کم بغل، یه عالمه بازی، یه مامان همیشه خندون.

.....

با اینکه روابط من و سهند بعد از اومدن پوپی خیلی خوب تر از قبل شد!!!! ولی این یک هفته اخیر همش بحثای الکی داشتیم.من آستانه تحملم پایین بود.اونم درگیره خب.نمیدونم چه مرضی هست  تا یه سایتی پیشرفت میکنه هکرها میریزن روش! سهند میگه اینم جز کاره.ولی به نظرم من این نامردیه.

روز عید عصر رفت بیرون.رفته بود خونه دوستش که از خانومش جدا شده.کلی نصیحتش کرده بود.حال کردمنیشخند

....

رفتم یه سری کرم روز و شب و ...خریدم. میخوام به خودم برسمخنده

پیری میاد.چروک های صورت رو هر چه قدر هم ازشون فرار کنی میان.ولی این کرم ها یه جورایی از نظر روحی حال آدمو خوب میکنه.

دختر خاله مامانم متخصص پوسته.هم سن و سالن.خب اون با کلی عمل زیبایی و تزریق مداوم ژل و بوتاکس و ....یه 55 ساله نسبتا بی چروکه .و مامان من که فقط ضد آفتاب میزنه و دور چشم هم چشمشو اذیت میکنه و دیگه کلا مراقبتی نداره یه 55 ساله با چروک!

ولی معلومه هم سنن.


 
 
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳ : توسط : روناک

ساعت پنج دقیقه به شش هست برای خودم تا شش و ربع زمان گذاشتم که  هم آپ کنم هم کامنت های پست قبل رو تایید کنم و هم برای دوستان کامنت بزارم.همه رو با گوشی میخونم ولی چون برای کامنت دادن باید از لب تاب استفاده کنم گاهی یادم میره کجا کامنت دادم و کجا نه؟

وقتی پسرکم بیداره معمولا نمیزاره بشینم پای سیستم.نمونه اش دیروز صبح.

داشتم واریز های کاربرا رو انجام میدادم.همش به پر و پام میپیچید.یه دفعه دیدم یه صفر کم گذاشتم و یک دهم مبلغ رو واریز کردم.دو باره وارد صفحه واریز وجه شدم .نه دهم باقی مونده مبلغ رو زدم و این دفعه یه صفر زیاد!!!! نتیجه اینکه ده برابر مبلغ اصلی واریز شد.

وقتی فهمیدم اعصابم خرد شد.همون جا سرم رو گذاشتم رو کیبورد و زدم زیر گریه. و یه بد و بیراهیی هم نثار وروجک کردم.

بعضی وقتا حس میکنم خیلی برای پوپی کم میزارم از وقت و بازی و همه چی.دوست دارم پرفکت باشم نمیتونم.عجیبه با همه اینا خیلی وقتا دلم نی نی دوم میخواد.البته فقط و فقط برای پوپی.گاهی میگم اومدن نی نی جدید چه قد براش خوبه و چه قد بهش انرژی و آموزش و دوست داشتن و ...میده.آیا می ارزه به وقتی و حوصله ای و اعصابی که قراره نصف بشه براشون؟ و اون نی نی دوم چی؟ باید به مرحله ای برسم که با همه وجووووود دلم بخوادش.چون در غیر این صورت حس می کنم اجحافه در حق اون که انگیزه ما از اومدنش ، برادرش باشه!!!!

دوست ندارم این ایده رو که با هم بزرگ میشن هیچی نمیفهمی.دوست دارم بفهمم.ذره ذره اش رو حس کنم.نه اینکه چشم باز کنم ببینم دو تا بچه نوجوون دارم و هیچی یادم نیست از بچگی شون.جز داد و هوار و اذیت و آرزوی اینکه زودتر بزرگ میشدن!!!!

همین الان هم دلم میخواد ثانیه ها مو لحظه هامو فریز کنم! نگه دارم تو تونل زمان و هر وقت هوس کردم و برم و مزه مزه شون کنم.

....

تولدم مثل هر سال در اولین روز پاییز .در نقطه تعادل پاییزی زمین برگزار شد.امسال سال آخر دهه بیست بود.سال دیگه منم و سی سالگی.

....

پسرکم بزرگ شده.خیلی خیلی بیشتر از قبل میفهمه.هر چی بهش میگم تکرار میکنه صدای حیوونا و اجزای بدنشو تا حد خوبی میشناسه. و بزرگترین عشق زندگیش همانا چیزی نیست جز "دد".تقریبا همه وقت آزادم اگه وجود داشته باشه!! به بازی کردن باهاش میگذره.

.....

دیشب رفتیم رستوران.سلف سرویس بود.لازمه بگم چه قدرررررر خوردم.واقعا بعدش حالم بد بود.در اینجا باید گفت" کاه از خودت نیست ، کاهدون که از خودته"

این روزا واسه رستوران رفتن.مهم ترین گزینه مون حتی مهم تر از کیفیت و قیمت، داشتن صندلی غذای کودک هست.اصلا بدون اون نمیشه چیزی خورد.

.....

تایمم تموم شد.خدانگهدار . عیدتون مبارک

....

یه سوال مهم: پوپی وقتی زیاد میخنده یا گریه میکنه سریع به سکسه می افته.حس میکنم از ریفلاکسشه شاید؟ شما تجربه ای ندارید؟

پوپی اردیبهشت سونو شد و گفتن ریفلاکسش کامل خوب شده.نمیدونم!!!


 
پاییز
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : روناک

پاییز داره از راه میرسه..بر خلاف روزهای قبل از نیمه مرداد که من هر روز به یاد پارسال قند تو دلم آب میشد، این روزها از پارسال رو اصلاااا دوست ندارم.فقط خودم میدونم چی کشیدم و بس.حتی تو وبلاگم سعی میکردم تا میشه نیمه پر لیوان رو ببینم اما گاهی حس میکردم همه نوشته هام شده گلایه.

این روزها چه قد خوب تره.چه قد زندگی آسون تره.خدایا شکر شکر شکر.

....

خیلی سعی میکنم روزهام رو بیفایده نگذرونم.برای پسرم وقت بزارم و پوپی کوچولومو غرق عشق کنم.براش شعر بخونم و دوتایی بازی کنیم.برای خودم وقت بزارم.روحی..جسمی..یه لاک خوشرنگ.دو ورق کتاب ..یه صفحه شعر..

کارهای سایت ها رو که یک سالی به بدترین نحو!!! جلو بردم رو سر و سامون بدم.

به همسرم به رابطه مون عشق بدم.با یه لبخند، یه بوسه، یه فیلم دیدن دو تایی که میدونم دوست داره.یه کیک خامه ای برای تولدش که خودم درست میکنم!!!

....

برای پدر مادرم، فامیل ،در حد یه سر زدن و سفر کوتاه وسط یه عالمه کار

برای دوستام، همکلاسی های سابق، همسفر های قدیمی ،در حد یه احوالپرسی وایبری و یه تبریک تولد فیس بوکی

اما باور کن واسه همین چیزای کوچولو باید صبح تا شب بدوام و آخرش اونی نیست که میخوام!

این وسط وبلاگم و دوستای وبی انگار از همه مظلوم ترن...


 
یک ماه و یک سال و یک هفته و یک روز
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : روناک

باورم نمیشه بندانگشتی من حالا اینقد بزرگ شده.دست منو میگیره و با اشاره بهم میفهمونه چی می خواد. از مبلا بالا میره و عین یه آقا لم میده.البته این آقا بودن ظرف دو ثانیه به پایان میرسه.نیشخند

....

چند تا کتاب جدید دارم برای خوندن.علی رغم همه سعیم که ذره ذره بخونم که زود تموم نشن اماااا از هر فرصتی استفاده می کنم برای خوندن.

....ظظظ/

ط زرذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ////ذ //////////////ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد/////////////////////////////////// ////////دد/ددد//////////////////د/////////////////////////////////////////////

ظ/////-ظ/حخحجرررررررررذففففففچپذچپذرچذرچرذرچ6ذذرغفذ رچغرچپرچپگگگگ    تتعغ   تعتعتع    تع غع.  کجحجحتع      جح           

.....  

ببینید پوپی چه پست طولانی ای گذاشته!!!


 
← صفحه بعد